تبليغاتX
.:: دفتر عشق ::.

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

نمي نويسم ... ولي هستم .

پاكش نمي كنم .

ديگه هم نمي نويسم .

ولي هستم . به همه سر مي زنم .  

حيفه دوستاني مثل شما رو از دست بدم .

-------------------------------------

پ.ن1: اين پست آخرم بود اگه خدا بخواد .

نوشته شده توسط مهدي در 19:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم آذر 1387

نوبت رفتن ، شايد رسيده ...



مرگ بر زندگي ...


خدا نگهدار براي هميشه

آي دي ياهو رو همين الآن پاك كردم .

به زودي اين وبلاگ رو هم دوباره پاك مي كنم .

ازتون ممنونم كه منو تو اين مدت كوتاه تحمل كرديد .

مجبورم برم ، بايد برم ، حلالم كنيد .

--------------------------
پ.ن: ندارد .
نوشته شده توسط مهدي در 18:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم آذر 1387

نفرت !!



هر چي زور مي زنم متنفر نميشم !


------------------------------------
پ.ن1: كمي بهترم ... فقط كمي ...
پ.ن2: خسته ام ، به خاطر شما برگشتم .
پ.ن3: قرص هاي آرام بخش هم ديگه آرومم نمي كنن .
پ.ن4: خيلي جالبه كه تو وب خودم هم اجازه ندارم حرف دلمو بنويسم (عزيزان اعتراض مي كنن) .
نوشته شده توسط مهدي در 18:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387

لبخند ...




لبخند اين كودك شبيه به لبخند كودكي هاي من نيست ؟

----------------------------------------
پ.ن1: نمي تونم بنويسم .
پ.ن2: فرصت مي خوام خودمو پيدا كنم .
پ.ن3: اينجا نباشم بهتره .
نوشته شده توسط مهدي در 20:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم آذر 1387

حرفي ندارم كه بگم ...




چند روزيه كه حالم بهتر ميشه .
امروز هم تا همين چند دقيقه قبل خوب بود .
داشتم يه فيلمي مي ديدم شبيه به داستان خودم .
اي كاش كه نمي ديدم . بهم ريختم ولي مهم نيست ،
چون جديدا زود حالم جا مياد .
هنوز تو حال خودم نبودم كه ديدم موبايلم زنگ مي خوره .
يه عزيزي پشت خط بود با يه دنيا درد و دل .
آقاي ... كه 11 سال ازم بزرگتره .
از بچه هاي شماله ، دلشم مثل دريا .
داستانشم خيلي شبيه به من .
اون خانوم كه دوستش داشت همين پنجشنبه عروسيشه .
چقدر شوم (آخه از داستانش خبر ندارين) .
بنده خدا زنگ زده بود خودشو خالي كنه .
مي گفت ديگه تحمل ندارم .
آخه 1 سال منتظر بود تا اين 2 نفر كه تفاهم ندارن (نامزد بودن) ،
از هم جدا بشن ولي ...
حالا 4 سال از عمرش بابت اين عشق تلف شد .
خيلي آدم خوبيه ، خدايا آخه اين چه وضعشه !! بي انصافيه .
آخي ، پشت گوشي حرف مي زد و حق حق مي كرد ،
صداي گريه هامو كه شنيد ، ديگه ادامه نداد .
بغضم ديگه شده بود اشك ، آره خيلي دلم سوخت .
لعنت به اين دنيايي كه برامون ساختي ؛ خدايا با توام .
اي كاش گريه نمي كردم ، چه حس و حالي داره ، مي فهممش .
ياد خودم افتادم ، هرچي كه فراموشم شده بود ، برگشت .
داستان اين پسر بين خودمو خودش مي مونه ولي ...
حيف ... حيف ... حيف ... خداي من دستشو نگرفتي ، مثل من .
خدايا فقط براي بنده هاي خوبت بساز ، خوب ؟!
من به اينجا معتادم ، پس تركش مي كنم .
ديگه حرفي ندارم كه بگم ...

-----------------------------------------------
پ.ن1: شايد خيلي خيلي دير بيام .
پ.ن2: خيلي بد شدم .
پ.ن3: خدايا منو اشتباهي آفريدي !!
پ.ن4: ببين چطوري تباه شدم .
پ.ن5: ببين هر چي كمك مي خوام توجهي نمي كني .
پ.ن6: من كه ديگه اون دخترو ازت نخواستم .
پ.ن7: خدايا هيچ احساسي بهت ندارم ، دوستت ندارم .
پ.ن8: خسته شدم بس كه به خودم دروغ گفتم ، فقط به بودنت اعتقاد دارم .
پ.ن9: خدايا منو ببخش اگه بدم ، دست خودم نيست .

نوشته شده توسط مهدي در 9:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آذر 1387

روانم ...

يا خودم روانم يا روانم پاكه .
نمي دونم ،‌ شايدم روانيم .
بازم نمي دونم . چرا ؟ چرا چي ؟
دستم خود به خود داره روي كيبورد حركت ميكنه .
ذهنم كمي رها شده .
بدون مسافرت ، بدون فرار از لحظه ها ...
خوشحالم ، لبخندم برگشته .
هموني كه واقعيه ، دو رو نيستم ديگه .
چي ميشه اگه بچه هاي دانشگاه آدرس اينجارو پيدا كنن ؟!!
واي واي ... افتضاح ، هيچ كس باور نمي كنه .
هر جاي دانشگاه كه هستم يكي هست كه بهم سلام كنه .
خدا حفظشون كنه ، هيچوقت تنها نيستم .
ولي دلم تنهاست ، هنوز خيلي مونده تا خودم بشم ولي راضيم .
زندگي قشنگه به شرطي كه بتونم پرواز كنم ، روحم رو ميگم  .
مثبت بودن هم سخته ها . حيف نيستم ؟
دلم واسه همگي تنگه ، راستي برام آف (OFF) بزارين .
ميام به خاطر شما ، شما هم به خاطر من بياين .

-----------------------------------------
پ.ن1: ندارد .
پ.ن2: لبخند بزن .
پ.ن3: ... جان كجايي ؟
پ.ن4: در تلاشم دوستم شكست عاطفي نخوره .
پ.ن5: تو پست پاييني كامنت بزارين لطفا .



نوشته شده توسط مهدي در 21:7 |  لینک ثابت